الکی
تا این آهنگ رو واسه اولین بار از سیاوش شنیدم عاشقش شدم:
من فقط عاشق اینم حرف قلبت و بدونم
الکی بگم جداشیم تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم
عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم
ترانه: افشین مقدم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ توسط ali
دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸
خالکوبی در غربت
نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
یادت بیاد که من کیم همون که میمیره برات
همونی که دل نداره برگی بیوفته سر رات
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۱ ق.ظ توسط ali
جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸
خراب رفیق
افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی!! تو از کدوماشونی؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۳ ق.ظ توسط ali
چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸
آزادی
یه اتفاق جالبی افتاده از 23 شهریور 1388 من بعد از 13 سال دوباره میتونم دنیا و قشنگیاشو از خارج از یه قاب فلزی ببینم. هرچند خیلی دلم واسه این قاب تنگ می شه.
مژده دوباره چشمام آزاد شدن...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ق.ظ توسط ali
یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۸
انتظار غربت
واقعاً بلا تکلیفی بد چیزیه!!! امروزم گذشت...
امیدوارم زودتر این چند روزم بگذزه... منتظر یه خبر خوبم...
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٩ ب.ظ توسط ali
دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۸
یه داستان کوتاه خیلی خوشکل
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی وگوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالهاپاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی درخانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه میرفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش رابرایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه هارا پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . درلحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمای ما در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن رابرداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هربار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با فلانی صحبت کنم .
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با فلانی صحبت کنم .
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .
گفت : متاسفم ، او مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود ومتاسفانه یک ماه پیش درگذشت .قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، او برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ق.ظ توسط ali
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧
در یکم
قطار عمر داره تو پیج خم زندگی به سختی خودشو بالا می کشه به امید یه روز بهتر از اینی که هست
یه روز مثل همیشه در یکم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ توسط ali
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧
در یکم
قطار عمر داره تو پیج خم زندگی به سختی خودشو بالا می کشه به امید یه روز بهتر از اینی که هست
یه روز مثل همیشه در یکم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ق.ظ توسط ali
پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٧
نمیدونم اینکار یه شروعیه بر یه آغاز یا یه پایایه بر یک شروع!!!!
شروع کار در یکم ۴/۶/٨٧
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط ali
شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٧
گوگل و غروب سرد غربت
نمی دونی چه حالی می ده وقتی می فهمی تو سرچ گوگل اولی!!!! باورت نمی شه؟؟؟
"غروب سرد غربت" رو سرچ کن اونوقت می فهمی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ق.ظ توسط ali
