غروب سرد غربت


سفر

یه وقتایی زندگی اونقدر آروم و بی صداست که حتی دلت نمی خواد یه اتفاق خیلی کوچیک مثل یه سفر انو تغییر بده... باید بود یا باید رفت مساله این است! 

دوست ندارم هیچ چیزی این آرامشم رو به هم بزنه حتی یه سفر قشنگ ... 


ali

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." 

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." 

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." 

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." 

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... 

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... 

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. 

او در همان یک روز زندگی کرد. 

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!" 

  

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. 

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ 

  

 


ali

 

زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .. .



ali

بی نشان

مشاهده یادداشت خصوصی


ali

ویزا

خلاصه امروز ویزای دریملند ما به پاسپورتمون چسبید، بعد از 7 ماه. هر چند طولانی بود اما پایان خوبی داشت. داره کم کم نام این بلاگ واقعی می شه!!!


ali

 

تو چشم کسی که پرواز رو نمیشناسه هر چی بیشتر اوج بگیری کوچیکتر دیده میشی پس فقط به خودت و جلوت نگاه کن پرنده کوچک من...


ali

به تو مدیونم همیشه ...

اینو بدون...

                به تو مدیونم همیشه ...

                         واسه همه چیزای خوبی که به من دادی


ali

...The Best Valentine That I have Ever

دنیای عجیبیه

دقیقا در روزهایی که از همه چیزو همه کس دلت گرفته و غمگینی یه اتفاق ساده به سادی یه سلام می تونه دنیاتو بریزه بهم...

تو روزهایی که فکر می کنی خیلی از ساحل فاصله گرفتی و خیلی باید تلاش کنی که بهش برسی یه دفعه یه باد تو رو خیلی راحت می بره تا دم ساحل بدون هیچ زحمتی.

تقدیم به تو 

ولنتاین مبارک...


ali

اولین جمله...

                                                   «تو استقلال نداری»

 

به اندازه تمام دنیا ازت متنفرم دنیا !!!!!!!.....!!!!!!.

 


ali

الکی

 

تا این آهنگ رو   واسه اولین بار از سیاوش شنیدم عاشقش شدم:

 

من فقط عاشق  اینم حرف قلبت و بدونم
الکی بگم جداشیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم


عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

                  حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

 

ترانه: افشین مقدم 


 

 


ali