غروب سرد غربت


 

غربت حس غريبي است

وقتي که مي‌داني به جايي تعلق نداري و بايد در آنجا بماني

غربت

وقتي که مي‌داني که به کسي تعلق داري و نمي‌تواني آن را ببيني

غربت حس غريبي است

وقتي که رشته‌هاي وجودت با کسي بافته شده و نمي‌تواني آنها را آزاد کني و رها شوي و بايد تا ابد حسرت بخوري که اي کاش....

غربت حس غريبي است،

ولي

با من آشناست.

با من بيگانه آشناست،

با من ساده تر از آب آشناست.

با من که هيچ از غربت نمي‌شناختم آشناست

 

غربت چنان خود را به تو تحميل مي‌کند که نخواستن آن نشدنيست

غربت حس عجيبي است

غربت حس تنهايي است

ولي تنهايي کسي که تنها نيست

غربت تنهايي يک عاشق است

غربت تنهايي يک آشناست

غربت يعني تنهايي از آنچه که مال توست

تنهايي حس قشتگي است اما نه در غربت

در غربت همه تنها هستند

حتي آشناها

در غربت همه چيز تنهاست

حتي رنگها، احساسها، صداها، بودنها دوست داشتنها

و اي واي برکسي که در وطن در جايي که مال اوست چيزي را که مال اوست به کسي بدهد که صاحب آن نيست

و اي واي بر من

بر من که در تمام دنيا غربت با من است اگر ...

 

 


ali