غروب سرد غربت


 

نمی دونم شعر ؛مهتاب؛ نيما رو خوندين يا نه من اين قطعه رو ۵ سال پيش در ادامه اون شعر گفتم.

 

راز...

 

بر لب جاده مردی تنها کوله بارش بر دوش

دست او بر دست

در نگاهش یک راز

از صدایش ناله در گلویش غمباد

در غمخانه وجودش

غرق می‌گردد فریاد

غرق می‌گردد امید

غرق می‌گردد پرواز

از حجوم ناله سر می‌کند آواز

 

مرد می‌آید تنها با خرجینی از گیلاس و اناری بر منقار

و تو می‌خندی به مشت رنگینش

و می‌خندی به قلب خونینش

و خود را می‌کنی دمساز و می‌شوی هم‌راز

و سیب می‌بخشی به زندگی پرچینش و نگاه غمگینش و می‌شوی هم راز

و او می‌کند سر سخن را باز

 

چه ساده می‌توان ما شد

چه ساده می‌توان افتاد

                        ...

            پایان

 

 

 

 


ali