غروب سرد غربت


ياد ايامی

یادمه اون روزی که فهمیدم دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم. انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. اصلاْ دوست نداشتم برم اونجا فقط به این فکر بودم که چطوری این ۲ سال امکان داره زودتر بگذره...

شب اولی که رفتم ترمینال شهید کلانتری رو خیلی خوب یادمه که چقدر حالم بد بوود.....

واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم قشنگترین خاطرات زندگیم تو اون ۳ سال شکل بگیره... واقعا دنیا موجود عجیبیه!!!

امشب یه آهنگی رو دارم گوش می دم که منو فقط تو زندگیم به یاد یه نفر میندازه... که با اون هم تو همین اصفهان آشنا شدم امشب رفتم تو اونهمه خاطراتی که اونجا داشتم تو اصفهان تو صنعتی اصفهان... فقط این ناراحتم می کنه که چرا تموم شد؟؟؟

هرچی که فکر می کنم نمیتونم اون همه خاطرات قشنگو چطوری درست شد چطوری زندگی کردن در من و چطوری تموم شد؟؟؟

الان حدودا ۵ سال از اون روزی که رفتم اصفهان می گزره اما هنوووزززز تازه تازه و زنده زنده است تو من....

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشده

اما نه گذشتو دیدم دل من دیونه تر شد     به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد....

آخ که چه لذتی داره نازه چشماتو کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن...

آخ که چه لذتی داره نازه چشماتو کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن...

.

.

اما روح من یه دریاست پراز موج و تلاطم    ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم...

آخ که چه لذتی داره نازه چشماتو کشیدن رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن...

نمیدونم کی حسرت امروزم رو می خورم!!!!


ali